شمس الدين حافظ

203

سفينه حافظ ( فارسى )

چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن * كه عمر در سر اين كار و بار خواهم كرد به ياد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت * بناى عهد قديم استوار خواهم كرد نفاق و زرق نبخشد صفاى دل حافظ * طريق رندى و عشق اختيار خواهم كرد [ 136 دست در حلقهء آن زلف دو تا نتوان كرد ] 49 شماره مسلسل 191 دست در حلقهء آن زلف دو تا نتوان كرد * تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد آنچه سعيست من اندر طلبت بنمودم * اين‌قدر هست كه تغيير قضا نتوان كرد دامن دوست به صد خون دل افتاد بدست * بفسونى كه كند خصم رها نتوان كرد عارضش را به مثل ماه فلك نتوان گفت * نسبت دوست بهر بىسروپا نتوان كرد سرو بالاى من آن دم كه درآيد بسماع * چه محل جامه جان را كه قبا نتوان كرد « 1 » مشكل عشق نه در حوصلهء دانش ماست * حل اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد غيرتم كشت كه محبوب جهانى ليكن * روز و شب عربده با خلق خدا نتوان كرد من چه گويم كه ترا نازكى طبع لطيف * تا بحديست كه آهسته دعا نتوان كرد نظر پاك تو اندر رخ جانان ديدن * كه در آيينه نظر جز به صفا نتوان كرد بجز ابروى تو محراب دل حافظ نيست * طاعت غير تو در مذهب ما نتوان كرد [ 137 دل از من برد و روى از من نهان كرد ] 50 شماره مسلسل 192 دل از من برد و روى از من نهان كرد * خدا را با كه اين بازى توان كرد شب تنهائيم در قصد جان بود * خيالش لطف‌هاى بيكران كرد چرا چون لاله خونين‌دل نباشم * كه با من نرگس او سرگران كرد صبا گر چاره دارى وقت وقتست * كه درد اشتياقم قصد جان كرد بدانسان سوخت چون شمعم كه بر من * صراحى گريه و بربط « 2 » فغان كرد

--> ( 1 ) جامه قبا كردن يعنى چاك زدن لباس ، و جامه جان قبا كردن يعنى مردن ( 2 ) بربط اسم سازى است كه چون شبيه سينه مرغابى است به اين اسم ناميده مىشود